میشه منو تنها بذارین؟ 
بازم دلم گرفته ولی این بار با همیشه فرق داره

دلم از تنهایی نگرفته ...

دلم میخواد اصن هیشکی نباشه ...

خیلی سخته ...

سخته یکی دلتو بشکنه و نخواد باور کنه ...

سخته باور اینکه عروسک بازی یه نفر شدی و نفهمیدی ...

سخته شنیدن صدای سرد یک دوست ...

سخته زنده موندن ...

سخته فک کردن به اون ...

سخته از دست دادن روزای خوب واسه هیچی ...

سخته فراموشی ...

سخته گریه نکردن ...

سخته لبخند زدن واسه دل اونایی که هنوز دوست دارن ...

سخته باور اینکه دوست داشته و داره ...

سخته تکرار فیلمای فارسی تو زندگیت ...

سخته که همیشه برگردی ...

دلم تنگه واسه یه ذره آسونی ...

واسه آسون شدن فقط باید بری ...

فقط باید دلت شیشه ای نباشه ...

فقط باید تو زندگیت به هیشکی دل نبندی ...

باید همه سختی ها رو ، تنهایی باور کنی ...



--------------------------------------------------------------------------------


این پست نه ادبییه نه قشنگه نه غمگینه ... اصن هیچی نیس ...

ولی من دوسش دارم چون حرف دل خودمه و واسه من کلی معنی داره ...

اصن نظرم نخواستم ...


[ ] ( 4 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 15 )
چرا از من گذشتی خیلی ساده ؟ 
دلم درد داره ...

تو رفتی ... بدون خداحافظی

چشام منتظر موندن ... دیگه هیچی این انتظار به آخر نمیرسونه ... حتی برگشتنت ...

کی این بلا رو سرم آورد؟

من که دوست داشتم ... میدونستی چقد عزیزی ... پس چرا ؟

میگفتی دوسم داری اما تنهام گذاشتی ... تنها یادگاری که واسم گذاشتی درد و اشکه ...

دلی که شکستی از سنگ نبود ... دلی بود که میدونی بدی توش نبود ... حتی نمیتونست دروغ بگه ...

گفت چقد بهت نیاز داره ... نگفت ؟

دلم حتی نمیخواس آدما به خاطر اون با هم قهر کنن ...

چقد کوتاه بود عمر عشقت ... فقط دو روز ...

نمیتونم نفرینت کنم ... نمیتونم بگم ازت متنفرم .... حتی نمیشه دوست نداشته باشم ...

ولی نمیبخشم اونی که جدامون کرد ... اونی که دلمو اینجور شکست ...

یه روزی یادتون میاد با من چه کردین ... اون روز میرسه ... منتظر میمونم ...

خدایا !

چرا راحتم نمیذاری ... چرا اینقد باید دلم بشکنه ؟ من که میتونم قسم بخورم به کسی بدی نکردم ...

این بود جواب مهربونی ... اگه بد باشم ، روزام شیرین میشه ؟

چرا نمیذاری زندگیمو بکنم ؟ هیچی ازت نمیخوام ... فقط منو رها کن ...

آخه تو چه جور خدایی هستی ؟ نمیبینی اشکامو ... نمیشنوی ؟ پس اون بالا چه کار میکنی ؟

تو که از هیشکی جدا نشدی ... تو که دردشو نچشیدی ... چرا آدما رو از هم جدا میکنی ؟

چه لذتی داره ؟ چی داره ؟

دیگه از دردام بهت نمیگم ... تو هیچ کاری واسم نکردی ... اون بالا نشستی ... زورت به همه میرسه ...

دوس داری همه بفهمن همه چی ازت بر میاد ...

من باور کردم ... به خودت قسمت میدم که دیگه با من کاری نداشته باش ... دیگه طاقت ندارم ...


[ ]   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 15 )
نذر اون شب 

دلم داره از غصه میترکه ...

حالم خیلی بده ... دُرُس شدم مث اون شبا ...

خیلی بده وختی حس کنی داری یکی از عزیزاتو از دست میدی ...

بابامو میگم ... اون شبا داشتم از دست میدادمش ...

خیلی سال پیش بود ...

با اون دستای کوچیک و راز و نیازای یه بچه یازده ساله ، هرجور میتونستم سلامتی بابامو ازت خواستم ...

ولی ...

ولی انگار فایده نداشت ... تو نمیخواستی بابامو به این راحتیا بهم پس بدی ...

گفتم کاش من بمیرم اما اون زنده بمونه ...

ولی خدایا تو اونم قبول نکردی ...

تو اون سن دیگه چیزی نداشتم که بهت بدم تا بابامو نبری ...

یه چیز نامعلومُ نذر سلامتی بابام کردم ... یادته؟

تو رو نمیدونم ... ولی من خوب یادمه ...

اون شب قسم خوردم اگه در آینده هرچی بهم ندی یا ازم بگیری ازت گله نکنم ...

توی همه این سال ها ...

خیلی چیزا میخواستم و بهم ندادی ...

خیلی چیزا ام ازم گرفتی ...

ولی هیچ وخ حس نکردم اینا نذر سلامتی بابام باشه ...

امشب اما کسی رو ازم گرفتی و کاری با دلم کردی که میتونم قسم بخورم نذرمو ادا کردم ...

نه خدا جون ... اینارو ننوشتم که ازت گله کنم ...

من قول دادم بهت ...

فقط یه خواهش ازت دارم ... اونم نه واسه خودم ...

فقط خوشبختی اونو ازت میخوام ...

اینو ازم دریغ نکن ...


[ 5 ] ( 30 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 15 )
غم عنوان نداره آخه ...  

دلم آشوب است


خسته اس

شاید هم کمی گرفته است ...


چه بی حاصل است این سفر زندگی ...


کاش از بین هزاران هزار راه سرنوشت ، این ، مال من نبود ...


آن بهتر بود از این ، شاید ... حتما .


کاش آنروز که فرشته ام بر سر دوراهی عدم و وجود رها کرد مرا ؛ میگفتم عدم ...


چه کم داشت نیستی از هستی ؟


چه میدانستم از دنیا ، آدمهایش ، دلهای بی صفایش ...


من را چه به این همه ریا ...


خدایا !


این شبهای بی کسی عجیب می شکند دل کوچک مرا ...


خدایا !


مرا ببخش !


ببخش که ... شیرینی دوست داشته شدن چه زود گم شد در تلخی گناه ...


باید بگریم ...

آری ! باید گریست تا بخشیده شد ...


خدایا !


میخواهم دوست داشته شوم تنها به خاطر روحم ...


خدایا !


ای کاش تنها من باشم و تو .


تو میدانی ...


من از دل این مردمی که تنها ، تنهاییشان را با من پر میکنند ، هیچ نمیدانم ...


میترسم ! دلم دارد میشود مث همانها ...


در این شب تار ، تو مرا دریاب ...


[ ]   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 15 )
خطوط موازی  


من از اون آدماییم که اصن شبیه خودمو جایی ندیدم ...


هیچ وخ نمیذارم غصه روز قبل تو دلم بمونه .


خُب زندگی جریان داره ... قرار نیس من تو یه قسمتش در جا بزنم .


میدونین من خیلی راحت به یه نتیجه جدید میرسم . الانم رسیدم خُب که دارم اینو میگم ...


فک میکنم هر دوس داشتنی قرار نیس ختم شه به یه ازدواج ...


میتونه فقط سر آغاز یه فصل تازه از زندگی باشه ...


یه دلیل واسه محک زدن احساسات ...


میتونه یه خاطره باشه . خوب و بدشو نمیدونم ولی میتونه یه خاطره باشه ...


منم مث تو نمیخوام فک کنم به این که آخرش چی میشه ولی الان دیگه از بین اون گزینه

هایی که میتونستن آینده رو بسازن ، یکی خط خورد ... ازدواج .


خوشم میاد از اینجور جواب دادن ... اونایی که میدونم جواب معما نیس رو خط میزنم ...

یکی یکی . تا آخرش یکی بمونه ...


مث الان که ازدواج خط زدم ... زیادم بد نیس ... ازدواج با یکی دیگه با کلی تجربه ...


داشتم از خودمون میگفتم ... نه؟


آهان ...


به نظر من شباهت زیاد بین دونفر ، از هم دورشون میکنه ...


ما مث دو تا خط موازییم با کلی تفاهم باورنکردنی ...


خب دو تا خط موازییم هیچ وخ به هم نمی رسن .


مگر اینکه یکیشون بشکنه ...


[ ]   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 15 )
بمان ، برای من بمان !  

در پیچ و خم کوچه های تاریک زندگییم ...


آنجا که غریبانه به دنبال راه بلدی بودم ...


آنجا که در جستجوی تکه های قلب شکسته از نامهربانی ها بودم ...


آنجا که چشمان گریانم در انتظار طلوعی دوباره همیشه بیدار بود ...


آنجا که صدای فریادهای دردناکم در سیاهی شب گم میشد ...


آنجا که تن رنجورم مرهمی می طلبید برای زخم های کهنه ...


آنجا که دستان کوچکم ، همراهی جز یکدیگر نداشتند ...


آنجا که پاهای خسته ام از هراس خنجر به دست ها همیشه در فرار بود ...


آنجا که در زندگییم ، زندگی را می جستم ...


تو از راه رسیدی ...


نه شاهزاده قصه ها ی کودکی بودی ، نه حتی سوار بر اسب سپید ...


اما دنیایی بودی ...


از معانی ناب ...


از مهر بی پایان ...


این روزها در دریای آرامشم هراسی گنگ موج می زند ...


بغضی فروخورده دستانش را بر گردنم که نه ، بر تمامی وجودم می فشارد ...


صادقانه می گویم ، میترسم از رفتنت ...



می روی آیا ؟!!



--------------------------------------------------------------------------------

این یه متن خصوصی بود که فقط چون به یکی قول داده بودم ، پستش کردم ... همین .

[ ]   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 15 )
سی و آخر...  
در آنجا دیگر درختی نیست .
که پسربچه ای را دوست داشته باشد .
زیرا که در واقع پسر بچه اصن دوس داشتنی نیست .
و این قصه را خودش سر زبانها انداخت ،
تا برگهای خانم درخت را جمع کند
و باآن تاجی بسازد و پادشاه جنگل را بازی کند .
تاآنکه خانم درختش را از او دزدیدند .
و خانم درخت شادمان بود از رهایی ، از بوی بد پای پسربچه .
غافل از آنکه به پایی بدتر دچار شده است .
.
.
.
و ادامه دادند این داستان را نویسندگان بزرگی
و زیباترینش از مخی به نام فاطمه ترشح کرد

و این پیروزی پسربچه را سوزاند ;D


[ 2 ] ( 14 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 15 )

<< <صفحه قبل | 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 |